مدیران فرهنگ شهادت را له نکنند!

فرمانده به بزرگمرد گفت: پسرم تو هنوز کوچیکی ، بزار چند سال دیگه اونوقت نوبت تو هم میرسه . تو فعلا باید درس بخونی ، شیر ولی سرشو بلند کرد و گفت: آقا مادرم رو ببینید قد من به مادرم رفته ،اونم کوتاهه.

به گزارش لرستان خبر، شاید بیان روایت حضور سرشار از اشتیاق رزمندگان کم سن و سال دوران دفاع مقدس برای خیلی ها باورکردنی نباشد ؛ بزرگ مردان کوچکی که برای کاستن مخالفت فرماندهان در برابر حضور فیزیکیشان در جبهه ها شناسنامه ی خود  را دست کاری می کردند یا لباس بزرگترها که سر شانه اش روی آرنجش می افتاد  را می پوشیدند و با اندیشه آسمانی ، ولایی و خدایی خود آن چنان به میدان می آمدند که در عرصه بزرگ آزمایش مردی و مردانگی حماسه ها می آفریدند.

 

نوشته زیر حکایتی است از چگونگی حضور کوچکترین رزمنده لرستانی در جبهه های جنگ .

 

یازده سال داشت. درست سال 60 جثه ای کوچک و ریز داشت ؛ اما دلی دریایی و نگاهی که انتهایش اوج مرزهای آسمان و زمین بود.

اندیشه و هدفش او را به پایگاه بسیج شهر برای اعزام به جبهه کشاند اما از همان اول با ثبت نام او مخالفت کردند.کارش این شده بود که هر روز آن جا می رفت .

 

پرسنل پایگاه که از دست او خسته شده بودند . روزی به او گفتند: بیا پشت آن میز اگه تونستی روی میز را ببینی ثبت نامت می کنیم. پشت میز رفت اما حتی با بلند کردن نوک پایاش هم نتوانست روی میز را ببیند. شرط را باخت اما اشتیاق جبهه در او کم نشد. باز هم کارش را که همان رفتن به پایگاه بود ،شروع کرد. بعد از مدتی به مسئول واحد آن پایگاه مراجعه نمود . مردی مهربان و خوشرو بود روحیه بزرگمرد کوچک را تحسین نمود و به او فهماند که هنوز شرایط اعزام را ندارد.

 

بزرگمرد مثال های زیادی از رزمندگان کم سن و سال از صدر اسلام تا امروز زد تا شاید فرمانده را راضی کند، اما بی فایده بود.

 

او فهمیده بود همه کاره فرمانده است به این دلیل هر روز پیش او می رفت . فرمانده به تنگ آمده بود روزی به بزرگمرد گفت: اگه والدینت رضایت دادند ما در خدمتیم به خانه رفت پدرش مدتی بود برای به دست آوردن مخارج خانواده به ذوب آهن اصفهان رفته  بود.

 

جریان را به مادرش گفت اما مادرش عصبانی شد و .... بنده خدا فکر می کرد این مدت پسرش به مدرسه رفته است .

 

 

شیر ولی همان مرد کوچک دو ماه هر صبح تا شب به مادرش اصرار می کرد  تا این که او را راضی نمود و به پایگاه رفتند ، با فرمانده پایگاه صحبت می کردن که همان لحظه آقای سعیدی فرمانده سپاه وقت لرستان وارد شد مسوول پایگاه او را از احوالات شیر ولی آگاه کرد.

 

 

آقای سعیدی به بزرگمرد گفت: پسرم تو هنوز کوچیکی ، بزار چند سال دیگه اونوقت نوبت تو هم میرسه . تو فعلا باید درس بخونی و خلاصه ... شیر ولی سرشو بلند کرد و گفت: آقا مادرم رو ببینید قد من به مادرم رفته ،اونم کوتاه است. آقای سعیدی حسابی خندید و می دانست که کسی نمی تونه جلوی اون رو بگیره به مسوول پایگاه فرم ثبت نام رو به او بدهید و ثبت نامش کنید.

 

 

کوچکترین رزمنده لرستانی

 

 

وای! چه حالی پیدا کرد غرق در شادی شد . آن روز تا صبح نخوابید. فردای آن روز که به پایگاه رفت نامه آموزشی سه ماهه را به او دادند اما او برای رفتن به جبهه خیلی عجله داشت و در سرش سودایی به نام آموزشی نبود، دو روز گذشت تا اینکه یکی از روزهای اعزام نیروها به جبهه فرا رسید بزرگ مرد امضائی از آقای سعیدی در دست داشت که شیطونی کرده بود و از روی آن جعل کرد و بر گه ی اعزامش را خود امضا کرده بود.

 

به طرف یکی ازمینی بوس ها که نیروها را به جبهه می برد رفت و نامه اعزام را به مسوول اعزام پایگاه که جلوی مینی بوس بود داد، او یه کم به شیر ولی شک کرد ، شیر ولی گفت: حاجی اگه شک داری تا برم به آقای سعیدی بگم بیاد تا باور کنی  او گفت: نه مشکلی نیست برو بالا،یا علی...

 

بالا مینی بوس که رفت زیر یک صندلی پنهان شد و همنشینش را قسم داد که به کسی چیزی نگوید و زیر وسایلش پنهانش کند، او هم مردانگی کرد و به کسی چیزی نگفت.

 

آخرین چک کردن را داشتن انجام می دادند که متوجه حضور او نشدند. پس از دقایقی کاروان حرکت کرد 20 کیلومتر از خرم آباد گذشته بود که سرش را از زیر وسایل همسفرش بلند کرد،نفس راحتی کشید، بلند شد و با غرور خود را میان سایرین ملاحظه نمود.

 

در ذهنش این تصویر نقش می بست که به محض رسید به اهواز ،خط مقدم برود.شب به اهواز رسیدن، همه از مینی بوس پیاده شدن با حس و حالی وصف نشدنی سید شیر ولی تقریباً آخرین نفری بود که پیاده شد،جالب بود بین سایرین به زور دیده می شدشیر ولی چشمش به چند نفر از اقوام افتاد ،جرقه ای در نگاهش دیده شد از دور صدایشان زد و به طرفشان دوید ، آن ها هم از دیدن او تعجب کردند ، دورش را گرفتند و خلاصه هر کسی سوال از او می پرسید.

 

 سید اسد ا.. موسوی یکی از آنان بود همین که فهمید او آموزش ندیده است دستش را گرفت و او را به اتاقی نزدیک دژبانی برد تا طرز باز کردن و بستن اسلحه را به او نشان دهد. شیر ولی هم خوشحال شد ، به هر حال آموزش ندیده بود و وقت را غنیمت شمرد در حال باز و بسته کردن اسلحه بود که ناگهان تیری از ان خارج شد،چشمانش را بسته بود و چیزی نمی دید،از ترس و خجالتی داشت آب می شد، گمان می کرد تیر به اسد ا.. خورده ،چند نفر از بچه ها دستش را گرفتند بلند و آرامش کردند، گفتند چیزی نشده تیر به سقف خورده همه آن پایگاه کنجکاو شدن که این تیر کجا شلیک شده ، و بچه ها بیرون رفتند و گفتند چیزی نیست و خلاصه جو را آرام کردند و بدین گونه شیر ولی آموزش سه ماهه را دو دو ساعت فرا گرفت ، اما چه اموزشی !!!

 

 دو روز بعد بزرگ مرد کوچک ما ، سید شیر ولی موسوی به آرزوی بزرگش رسید و به خط مقدم رفت دقیقاً در منطقه عملیاتی اروند رود و گاهی اوقات 60 متری نیروهای عراقی ، آن جا شخصی به نام سید احمد طاهری که مردی مهربان بود به او روحیه می داد و ... خلاصه این بود حکایت جبهه رفتن کوچکترین رزمنده لرستان.....منبع: خبر افلاک

انتهای پیام/

در کانال تلگرام لرستان خبر عضو شوید
  • علی نظری(محب الحسن)

    خدا همه ی رزمندگان اسلام رو حفظ کنه...

  • ایدا

    امین انشاالله همیشه پیروزوموفق باشند

نظرات