نفس‌هایی که هر لحظه می شکنند

روایت‌های جانباز شیمیایی لرستان از یک عاشقی/ 28 سال دلتنگی و چشم انتظاری

جانباز شیمیایی لرستان تنها تفریحش این است که دست در دست دخترش برای زیارت شهدای گمنام به تپه شهدا برود شاید کمی از غبار دلتنگی‎اش کم بشود. میگوید آرامش می‎گیرم.

به گزارش لرستان خبر، پای تلفن منتظرم تا جواب بشنوم. بوق که تمام می‎شود سلام می‎کنم به جای جواب سلام سرفه‎های ممتد از سیم‎ها می‎گذرد و به من می‎رسد. سلام می‎کند.

 

 

محمود حسنوندیان، متولد سال 47 در یک خانواده 10 نفره که سال‎های جنگ ساکن پشته حسین‎آباد خرم‎آباد بودند.

 

 

5 سال بعد از جنگ گذشته بود. از اول دوست داشت که به جبهه برود. سال 64 در سن 16 سالگی آنقدر شوق جبهه و اطاعت از رهبری سراپای وجودش را می‌گیرد که شناسنامه را برمی‎دارد و بدون اجازه پدر و مادر از طرف بسیج به جبهه می‎رود.

 

 

خودش می‎گوید: عشق به رهبر و وطن و خدا مرا راهی کرد. پدر و مادر که بعدها فهمیدند فقط گفتند توکلت به خدا باشد.

 

 

یکی از برادرانش نیز که از ناحیه مخچه ترکش خورده بود بعد از سال‌ها جانبازی به درجه شهادت نائل می‌شود.

 

 

به شفیع‎خانی در حوالی اندیمشک فرستاده می‎شود و بعد به اهواز. از اهواز دوباره به شفیع‎خانی بازمی‎گردد تا از آنجا به محل حادثه یعنی دربندیخان کردستان اعزام شود.

 

 

می‎گوید: اواخر آبان یا اوایل آذر ماه سال 65 بود. آن‎موقع در پشتیبانی موتوری بودم. ماشین‎ها را در جبهه تعمیر می‎کردیم. قرار بود عملیات شود که لو رفت ....

 

 

محمد حسنوندیان در همان سال اما دو ماه قبل یک بار دچار موج گرفتگی می‎شود.

 

 

وقتی این جملات را می‎گوید با هر چند کلمه سرفه امانش نمی‎دهد. سرفه دیگر جزیی از ادبیات کلامی‌اش شده تا با هر نفس یادش بیفتد که چه وضعیتی دارد. نفس‎هایی که به سختی می‎آیند و می‎روند.

 

 

ادامه می‎دهد: عملیات دربندی خان در شاخ شمیران کردستان بود. حوالی ساعت 5 عصر، آسمان از هواپیماهای عراقی سیاه شد. 54 هواپیمای بمب‎افکن تمام منطقه را احاطه کرده بودند. شروع کردند به بمباران آنهم شیمیایی. تمام منطقه را بمباران شیمیایی کردند. تمام افرادی که در منطقه بودند چه ساکنین و چه رزمندگان شیمیایی شدند.

 

 

شروع بمباران هوا غبارآلود شد. چشمانم به شدت شروع به سوختن کرد و زمانی نگذشت که تنفس برایم دردآور شد. مجاری تنفسی‎ام متورم شده بود و به سختی نفس می‎کشیدم.

 

 

تا فردا ظهر دوام آوردم بعد از آن بیهوش شدم و هیچ نفهمیدم. بعدها متوجه شدم که با یک ماشین ما را به بیمارستان صحرایی منتقل کرده‎اند و از آنجا به بیمارستانی در کرمانشاه. تمام لباس‎های آلوده‎مان را در آتش سوزانده و لباس بیمارستان به تنمان کرده بودند. تمام بدنمان سوخته و تاول زده بود.

 

 

 

 

به‎علت وخیم بودن اوضاع با هلیکوپتر، من و چند تن از مجروحان دیگر را از کرمانشاه به بیمارستان بقیه‎الله می‎رسانند. تا دوماه بیهوش بودم و از اوضاع اطراف خود اطلاعی نداشتم.

 

 

بیمارستان شلوغ بود و تعداد مجروحان خیلی زیاد. کادر بیمارستان فقط به فکر نجات زخمی‎ها بودند و کسی وقت پیدا کردن خانواده مجروحان را نداشت.

 

 

در این فاصله دوماه خانواده‎ام فکر کرده بودند شهید شده‎ام و مراسم فاتحه‎ام را برگزار کرده بودند.

 

 

بعد از به هوش آمدن در بیمارستان –تقریبا سه ماه بعد از مجروح شدن- به خانواده‎ام اطلاع دادند و آنها خودشان را به بیمارستان بقیه‎الله رساندند. اولین کسی که بالای سرم دیدم برادرم بود که مرا غرق در بوسه کرد و پدر و مادرم مدام می‎گفتند خدایا راضی هستیم به رضای تو. خدایا شکرت.

 

 

بعد از چند ماه مرخص شدم و به خانه برگشتم ولی هر ماه تحت درمان بودم. شرایط درمانی در خرم‎آباد وجو نداشت و به اجبار باید به تهران رفت و آمد می‎کردم و الان نیز به همین‎طور است.

 

 

مدام به بیمارستان ساسان و بقیه‎الله رفت و آمد می‎کند. کپسول اکسیژن شده همراه همیشگی‎اش.

 

 

"فرزانه محسنی" درخواست ازدواجش را قبول می‎کند و می‎شود شریک تمام نفس‎های نیم‌بند محمود حسنوندیان که هر لحظه بر بالینش باشد. حاصل این ازدواج شده است چهار فرزند. دو دختر 22 و 15 ساله و دو پسر 12 و 9 ساله.

 

 

فرزندانش گرچه اذیت می‌شوند و پابه‎پای مادر به جای بابا نفس می‎کشند ولی می‌گویند پدرمان افتخار ماست و پدر را تا عرش اعلی بالا می‎برند تا برای فرزندانش سربلندی بخواهد. فرزندان توکل به خدا داشته باشند و در راه راست قدم بردارند.

 

 

باز هم سرفه ...

 

 

از حسنوندیان در رابطه با جوانان امروزی می‎پرسم. جواب می‎دهد: این روزها چیزهایی می‌بینم که از زنده ماندنم سیر می‎شوم و با خودم می‌گویم ای کاش من هم همان موقع شهید می‎شدم و این چیزها را نمی‎دیدم. بی‎حجابی، جوانان آلوده به اعتیاد ..... جوانان آن‎روزها کجا و جوانان امروز کجا ...

 

 

می‎گوید: همه اینها به خاطر عدم آگاهی است. ماهواره هست ولی مسئولان اطلاع‎رسانی کافی نمی‎کنند. باید یاد شهدا را زنده کنند.

 

 

لابه‎لای حرف‎ها یا بهتر بگویم سرفه‎هایش دلتنگ آن روزها می‎شود همان روزهایی که در جبهه با موتور زیر بارانِ خمپاره و ترکش به این طرف و آن طرف می‎رفت تا ماشین‌های مانده را تعمیر کند تا دوباره چرخشان برای رزمنده‎ها بچرخد.

 

می‎گوید: خیلی دلم برای آن‎موقع تنگ می‏شود و از شوق و دلتنگی اشک می‎ریزم. گاهی با "محمد موسیوندی" و "میررضا بیرانوند" و دیگر دوستان هم‎رزم  جمع می‎شویم و نقل‎مان می‎شود حال و هوای همان روزها.

 

 

حسنوندیان به حال می‎آید و از گذران زندگیش می‎گوید: در طرح بنیاد هستم. یک مغازه هم گرفتم که شریکم آن‎را می‎چرخاند. اصلا نمی‎توانم از لحاظ جسمی فعالیت داشته باشم. مشکلات تنگ نفس خیلی سخت است و اعصاب هم اجازه کار و فعالیت نمی‎دهد. خانواده مشکلاتم را درک می‎کنند.

 

 

تنها تفریحش این است که دست در دست دخترش برای زیارت شهدای گمنام به تپه شهدا برود شاید کمی از غبار دلتنگی‎اش کم بشود. میگوید آرامش می‎گیرم.

 

 

گرچه مصاحبه تلفنی است ولی شنیدن صدای سرفه‎های پی در پی توان ادامه گفت‎وگو را نمی‎دهد. سخن را کوتاه می‎کنم.

 

 

از بهداشت و درمان استان راضی است و می‎گوید خیلی همکاری می‎کنند و هم‎چنین بنیاد شهید که از هیچ تلاشی کوتاهی نمی‎کند

 

 

در پایان بزرگترین خواسته‎اش را اینچنین می‎گوید: خداوند جوانان را به راه خیر هدایت کند منبع: منار.

 

انتهای پیام/

نظرات شما

ارسال نظر

|